چشماتو وا کن که سحر تو چشم تو بیدار بشه
صدا بزن اسممو تا زمستونم بهار بشه وقتی تو نیستی تو خونه یه غم نه صد غم چیزی نیست توی دلم میگم که کاش دلم هزار هزار بشه اون که میون من و تو خط جدایی کشیده دل میگه نفرینش کنم به دردمون دچار بشه سر به ستاره میزنم سکه ی ماه و میشکنم یه روز اگه
با من بمون با من بمون نزار که تنها بمونم
نزارکه خونه ی دلم دوباره تنگ وتار بشه
عاشق بشیم دعا کنیم که شاید از دولت عشق
یه روز بیاد که روزگار دوباره روزگار بشه
وقتی تو نیستی تو خونه یه غم نه صد غم چیزی نیست
توی دلم میگم که کاش دلم هزار هزار بشه
سر به ستاره میزنم سکه ی ماه و میشکنم
یه روز اگه دستای من با دستای تو یار بشه
چشماتو وا کن که سحر تو چشم تو بیدار بشه
صدا بزن اسممو تا زمستونم بهار بشه
وقتی تو نیستی تو خونه یه غم نه صد غم چیزی نیست
توی دلم میگم که کاش دلم هزار هزار بشه
اون که میون من و تو خط جدایی کشیده
دل میگه نفرینش کنم به دردمون دچار بشه
سر به ستاره میزنم سکه ی ماه و میشکنم
یه روز اگه دستای من با دستای تو یار بشه
با من بمون با من بمون نزار که تنها بمونم
نزارکه خونه ی دلم دوباره تنگ وتار بشه
عاشق بشیم دعا کنیم که شاید از دولت عشق
یه روز بیاد که روزگار دوباره روزگار بشه
وقتی تو نیستی تو خونه یه غم نه صد غم چیزی نیست
توی دلم میگم که کاش دلم هزار هزار بشه



به خیالم تو دنیا واسه تو عزیزترینم
آسمونا زیر پامه اگه باتو رو زمینم
به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی
من هنوزم نگرانم که حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
منوتوچه بی کسیم وقتی تکیه مون به باده
بدو خوب زندگی منو دست گریه داده
ای عزیز هم قبیله باتوازیه سرزمینم
تا به فر دای دو باره با تو هم قسم ترینم
من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
بدو خوبمون یکی دست تو تو دست من بود
خواهش هر نفسم باتو هم صدا شد
با تو هم قصه دردم هم صداترازهمیشه
دوتاهم خونه قدیمی از یه خاک وریشه
من هنوز نگرانم تو حرفامو ندونم
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
من هنوزم نگرانم که تو حر فامو ندونی
این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:9 توسط اقبال دادگر
|

نه! نمیشه، باور کن نمیشه، اصلا نمی تونم بهش فکر کنم ، نه می خوام ، نه می تونم ولی واقعیت داره و من مثل همیشه ناگزیرم که با اون روبرو بشم. نه ، نازنین! اشتباه نکن، از لحظه ی مرگ حرف نمی زنم، چرا که مرگ پایان کبوتر نیست، مرگ می تونه اونقدر شیرین باشه که با خوشه ی انگور به دهان بیاد ، مرگ می تونه یه آغاز باشه، ولی من از پایان حرف می زنم ، از تصویری که هر چی تلاش می کنم اون رو به پستوی ذهنم بفرستم و دیگه سراغش نرم، باز پرده ها رو پس می زنه و جلوی چشمام خودنمایی می کنه. ولی من فرار میکنم ، مثل همیشه خودم رو مشغول می کنم تا فراموشش کنم درست مثل همین حالا... امروز یه روز از روزای دلتنگی پاییزیِ منه و اینجا پارک ... ، همیشه پاییزهای ... رو دوست داشتم ، مخصوصا پاییزهای بارونی ش رو ، ولی امروز بارونی نیس حتی ابری هم نیس، ولی چشمای من که همیشه دنبال یه گوشه ی دنج می گشتن برای گریه کردن، حالا مث ابر بهاری می گرین، نمی دونم اون گوشه ی دنج رو پیدا کردن یا نه، چرا که دنیا واسه اونا خیلی کوچیکه ، ولی هر چی هس، حالا زیر سایه ی یه درخت نشستن و دارن گریه می کنن. راستش نمی دونم چرا مردم گریستن رو نشونه ی ضعف می دونن ولی من همیشه اونو نشونه ی عظمت و بزرگی می دونم. عظمت و بزرگی عشق و همیشه از خودم می پرسم که اگر این قطرات زلال که روی گونه هام جاری میشن از جوی زلال عشق سرچشمه نمی گیرن پس از کجا میان؟ حقیقتا چه چیزی میتونه این همه شور رو ایجاد کنه؟ و در جواب این سوال همیشه به یک چیز میرسم، همون چیزی که از اول هم در موردش تردید نداشتم... نه! مثل اینکه هر چی میخوام از مکر اون لحظه فرار کنم نمیشه. نمیذاره با خودم با دلتنگی هام تنها باشم نمیذاره با تو باشم. مثل اینکه راه گریزی نیست. باید دل رو به دریا بزنم و برای یکبار هم که شده تا آخر اون لحظه سفر کنم تا شاید از دستش رها شم ، پس تو هم با من همسفر شو نازنین! سفر سفری دور و دراز نیست ، چه اگر دور و دراز هم بود فرقی نمی کرد. چرا که با هر نفس ، نفسی که عشق رو ، زندگی رو به من هدیه میده یک قدم به پایان اون نزدیک تر میشم. و در انتهای این سفر به یه روزی از زمستون سال ۸۶ میرسم . نمی دونم اون روز چه شکلیه؟ گرمه یا سرد؟ آفتابی یا برفی؟ و من چه شکلی ام؟ چقدر افکارم با امروز فرق کرده؟ و ... تو چقدر فرق کردی؟ ولی دوچیز از همین حالا مشخصه. یکی اینکه اون روز احساس من نسبت به تو فرقی نکرده. مثل همون لحظه ی اول مثل همین لحظه، همین روزا، همین روزایی که برای من جدا از تو به شب میرسن و برای تو اما ... نمی دونم چطور و دوم اینکه اون روزا دیگه امتحانات پایان ترم تموم شده و تو فارغ التحصیل شدی و قراره دیگه از ترم بعد ... آره قراره همین دلخوشی های کوچیک هم از من گرفته بشه. نمی دونم اون روزا چه اتفاقی می افته و خورشیدش چطوری غروب میکنه ؟ ولی من توی اون آخرین لحظات هرگز تو چشمات نگاه نمی کنم ، می دونی نازنین! آخه نمیخوام ، نمیخوام که خواهش چشمام تو رو از رفتن منصرف کنه، نمیخوام که دلت واسه تنهایی من بسوزه ، نمیخوام که چیزی به غیر از عشق ... چیزی به غیر از عشق، تو رو وادار به موندن بکنه چرا که خودت هم خوب می دونی بودنت رو با عشق می خوام . مگه نگفتم که عشق تو من رو زنده کرد پس بعد از رفتن تو من نمی میرم، چرا که عشقت هست. تا آخر عمر با منه ، و من با یادگار تو : عشقت؛ به گوشه ی عزلت خودم پناه می برم. به کنج شکسته ی دل ، به تنهایی قشنگی که از مردن هم بدتره. چه تعابیری! در عزلت ، قشنگ، بدتر از مردن، شیرین، تلخ، زیبا، غمگین... ! می بینی نازنین! می بینی هنوز چیزی نشده به چه تناقض گویی ای افتادم؟ آره اون روز من هرگز به چشمات نگاه نمی کنم. ولی نمی دونم تو چه کار میکنی. مث همیشه با غرور از کنارم رد میشی؟ یا نه شاید با ترحم؟ شاید هم خیره نگام می کنی؟ و شاید.. نمی دونم توی اون لحظات به چی فکر می کنی؟ و آیا خاطرات من رو مرور می کنی یا نه؟ نمی دونم چی به یادت میاد؟ فقط اینو می دونم که اون روز هم با همه ی اتفاقاتش به شب می رسه. مثل تموم روزا ، همین روزایی که ناخواسته به ورطه ی تکرار افتادن و ما هم خود خواسته گرفتار این تکرار شدیم و بی تفاوت از کنار هم گذشتیم ، نمی دونم شاید فکر کنیم که این تکرارها همیشگی اند ولی افسوس .. افسوس که توی اون لحظه این تکرار ها تموم میشن و زندگی روی سنگ دلش رو به ما نشون می ده و تو ... می گذری... ساده ... حتی ساده تر از افتادن یه برگ خشکیده از درخت، برگی که همین حالا دستای پاییز ، اون رو به سنگفرش های پارک هدیه کرد. برگی که به پایان راه رسید. درست مثل من...مثل تو...مثل ما.. آه ... چه ساده به پایانِ راه می رسیم. 







نازنينم دوستت دارم 
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:59 توسط اقبال دادگر
|

بنام دوست... برای آخرین بار و برای همیشه گفته بودم که عشق رو می ذارم کنار با اونهمه لذت و غمی که از عشق کشیده بودم ولی نمی دونستم دارم از چه چیز مقدسی بد گویی می کنم . انسان هرچه از یک چیز تجربه داشته باشه ولی بازهم در اون مورد از خود ضعف و بی توجهی نشون می ده . من همون کسی هستم که دو هفته پیش از عشق بد گویی می کردم و دوست عاشق خودم رو ملامت می کردم و می گفتم : " او نمی دونه ..... هنوز بچه س" ولی حالا خودم یه لحظه احساس کردم دلم می خواد از جا کنده بشه و به دنیای دیگری که نه به دنیای معبود خودم بره . در یه لحظه هر آنچه روبروم بود او دیدم و هر آنچه که می توانستم به آن بیندیشم او شد. انگار تمام وجودم در دلم خلاصه شد و جمله به پرستش معبود برانگیخته شد و در همه جای دنیا پراکنده شد تا هر کجا اثری از معبود من یافت در آنجا برای گرفتن شفاعت دخیل بیفتد و به پرستش معبود مشغول شود . چشم هایم به دنبال نقطه نقطه عکس .... خاطراتم به آن جنگل زیبا .... دستم به دنبال عکس و خیالاتم با تمام وجود خود به دنبال جان بخشیدن به آن عکس و به حرکت درآوردن معبود من بودند و خود نیز که در این خودها پراکنده و خلاصه شده بودم دست و پا می زدم تا شاید خیال خود را نشان دهم و در خیالات خود سایه روشنی از معبود خویش بسازم . در این رهگذر همه چیز دست در دست هم داده بود تا معبود مرا به من و من را به معبودم برساند. گویی نه فقط دل بلکه تمام وجود من عاشق و خواستار دوست و معبود بودند به طوری که چشم که وظیفه ی روشن گری دارد روی هم رفته بود تا من براحتی در خیالات خود فرو روم و عقل و شعور من کرکره های خود را پایین کشیده بودند تا شاید من بتوانم پای از خاک جدا کنم که شاید لحظه ای به آن اصل مستی و آن وجود تمام برسم. در این حال بود که آن اندک عقل من به من گفت: ای موجود پست حال خود راببین که در خاک عاشق یک موجود خاکی شده ای .پس بدان عارفان بزرگ همچون جلال الدین که عاشق خدا بودند و خود را از خاکی بودن نجات بخشیده بودند چه می کشیدند... که آنها هرچه به خدای خود نزدیکتر می شدند می فهمیدند که چقدر در مقابل آن بی چیز هستند و بیشتر خود را کوتاه و کم و پست می یافتند و با نزدیکتر شدن به او او را از کف رفته تر می یافتند و حال تو در مقابل یک موجود آن خالق نمی توانی یک لحظه درد و رنج و لذت این پیوستن اعضا به معشوق را درک کنی پس چگونه می خواهی به حقیقت عشق دست پیدا کنی و آن شوی که معبود می خواهد و نگویی: " معبودم" چون در این صورت نیز باز او را متعلق به خویش می دانی که این درست نیست زیرا این تو هستی که متعلق به اویی ... پس تو عاشق نیستی و فقط ادعای عشق میکنی . اگر مست اویی به پیش برو و ترس را کنار بگذار زیرا که ترس در جهت حفظ خویشتن است و برای رسیدن به معبود باید خویشتن را بگذاری کنار و بروی به سوی او....!!! 








+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:48 توسط اقبال دادگر
|









سال ها بعد در انتهای سفر زندگی مرا خواهی دید،
با کوله باری از عشق ، حسرت و ... خاطره!
چون قایقی شکسته و سرگردان ، زخم خورده از سیلی امواج بی رحم روزگار.
قایق شکسته و خسته که به ساحل پایان رسیده است.
در انتهای این سفر ، دو خط موازی ـ دو جاده ی بی دیدار ـ
در یک نقطه به هم خواهند رسید ، بر خلاف قوانین خشک و بی رحم ریاضی!
آن روز مرا خواهی دید ، اما افسوس که چشمان بی رمق من
نای نگریستن و حتی ... حتی گریستن هم ندارند.
و چه سخت است این دیدار. تو اما مرا نگاه می کنی و به خیالت ،
دیگر نشانی از آن برق عشق را در چشمانم نمی بینی
اما تو باز هم اشتباه می کنی
نازنین! اگر چشمانم بی سو شده اند ، از چشم انتظاری است
نه! خورشید عشق در مغرب چشمان من غروب نکرده است
چشمان من هنوز ... هنوز از آن نگاه نخستین ، عشق راستین ، سرشارند.
آری ، آن روز مرا خواهی دید و امروز را به خاطر خواهی آورد
به خاطر خواهی آورد ، با من نبودی و .... بودی!
به خاطر خواهی آورد ، با تو نبودم و .... بودم!
به خاطر خواهی آورد هر خواهش نگاه را ! برق دیدگان عشق را !
به خاطر می آوری روزی نه چندان دور ، کسی از عشق سرود
کسی که با نگاهت زنده شد... جان گرفت ... بالید ... پرواز کرد
کسی که با هر نفسش عشق تو را دم و بازدم می کرد و تو اما او را باور نکردی و ... رفت
... و چه ساده رفت
کسی که امروز دیگر شکست خورده ، اما نه در عشق ، که این تنها نبردیست که در آن فاتح شده است
شکست خورده در قمار زندگی؛
آری آن روز مرا خواهی دید ، چشمانت را خواهی بست و امروز را به یاد خواهی آورد
اما...اما چه سود از تورق اوراق کهنه و پاره ی خاطرات
آن روز ، امروز ، دیگر دیروز شده است و هرگز ... هرگز ....هرگز باز نخواهد گشت
آن روز با سکوت خویش ، با اندک رمقی که در چشمانم باقیست ، خواهم گفت :
« آه...نازنین!
اکنون سنگینی نگاهت را از پیکر فرسوده ی من برگیر
بگذار ...بگذار تا این واپسین دم نیز بگذرد
آه...
چه ساده به پایان راه می رسیم. »

+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:40 توسط اقبال دادگر
|


ای خدا ای خدا ای خدا دیگه دنیا واسه من تاریکه زندگی کوره رهی باریکه اخر قصه من تزدیکه
این منم از همه جا وا مانده از همه مردم دنیا رانده راندوو خسته و تنها مانده ای خدا ای خدا ای خدا
عشق بی غم توی خونه خنده های بچه گونه به دلم شد ارزو
بازی عمرمو باختم اخه امیدی که ساختم عاقبت شد زیرو رو ای خدا ای خدا ای خدا

زندگی چیزی نیست جز زیستن
آمدن و رفتن یکی با نام نیکو دیگری با نام زشت
امروز گذشت حال در گذز است و
آنچه باقی و اشناست فرداست
ای کاش
زندگی با این فریبندگی ها ما را به هر سو که میخواست نمی کشاند
ای کاش
زندگی برای ما بود نه ما برای زندگی
پس قدر لحظه لحظه ی عمر خویش را بدان

+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:42 توسط اقبال دادگر
|

کجایی با که هستی کجایی با که هستی دلت در ارزوی دیدن کیست به هوشی یا که مستی چرا از جان دیرینت خبر نیست بگو ایا دلت کرده هوای عشق تازه که در بیرونه قلبت زیاد من اثر نیست مرا دیگر نمیخواهی خودم این قصه میدانم مرا دیگر نمیخواهی ای کاش که از حال دل من خبرت بود ای کاش دمی از سر کویم گذرت بود من مرغ اسیرم که ندارم پر پرواز ای کاش که کاشانه من زیر پرت بود رفتی زدیار من و غیر نشستی ای کاش که به شهر دل من همسفرت بود ای مرغ سعادت تو به بام که پردی ای کاش که کاشانه من زیر پرت بود همه ميگن روزی که تو به دنیا آمدی داشت بارون می اومد به هنگام جدایی هرکسی اندیشه ای دارد جدایی دست بی رحمی ست در تاراج دلتنگی یکی شاد است از راهی شدن تا شهر رویاها یکی همچون شقایق غرق در امواج دلتنگی یکی هنگام رفتم هیچ نشناسد سر از پایش یکی دیگر دلش خون ست و در دل خنجری دارد یکی مشتاق رفتن بهر دیدار عزیزانش یکی از شوق می خندد یکی پیوسته میبارد یکی خرسند از دل کندن است و تشنه ی رفتن یکی حیران و سرگردان خیال دیگری دارد یکی با چهره ی آرام میگوید خداحافظ یکی دیگر سکوتش ارزش والاتری دارد یکی وقت جدایی طاقتش کم میشود اما یکی بر شانه های خسته اش کوه غمی دارد خداوندا جدایی را ز راه بندگان بردار تو می دانی جداگشتن چه درد مبهمی دارد
اما من ميدونم كه اونروز هوا بارونی نبود
این فرشته ها بودن که داشتن گریه می کردند
چون یکی ازشون کم شده بود

+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:39 توسط اقبال دادگر
|


عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم ******************************************************************
عشق کنار هم ايستادن زير باران نيست...!!! عشق اين است که يکي براي ديگري چتر شود و ديگري هرگز نفهمد چرا خيس نشد
********************************************************************
سکوت دردناک است اما در سکوت است که همه چيز شکل ميگيرد و در زندگي ما لحظه هايي هست که تنها کار ما بايد انتظار کشيدن باشد . درون هر چيز در اعماق هستي نيرويي هست که چيزي را ميبيند و ميشنود که هنوز قادر به درکش نيستيم هر آنچه امروز هستيم از سکوت ديروز زاده شده است . ما بس توانا تر از آنيم که مي انديشيم لحظه هايي هست که در آنها يگانه راه آموختن ، به کار نبردن هيچ ابتکاري ، انجام ندادن هيچ کاري است . زيرا در اين لحظه هاي سکون ، بخش نهان وجود ما فعال است و مي آموزد .
آنگاه که شناخت نهان در روح خود را مينماياند ، از خود شگفت زده ميشويم و انگاره هاي ما از زمستان ، به گل مي نشينند ، در حال سرودن نغمه هايي که هرگز در رويا هم نشنيده ايم
زندگي همواره بيش تر از آني به ما ميبخشد که خود را سزاوارش ميدانيم
*********************************************************************
زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم
*********************************************************************
عشق رازي است مقدس. براي کساني که عاشقند، عشق براي هميشه بيکلام ميماند؛ اما براي کساني که عشق نميورزند، عشق شوخي بيرحمانهاي بيش نيست
|
|
*********************************************************************
عشق حقيقي تنها هنگامي تجلي مي يابد كه آتش شهوت اوليه فرو بخوابد و گدازه هاي آن به خاكستر تبديل شوند. «پائولو كوئيلو»
*********************************************************************
كساني كه به آنان عشق مي ورزيم از بيشترين قدرت براي آزردن ما برخوردارند
*********************************************************************
هر چه از الفباي تو حرف بر مي دارم تا تمام شوي انگار بي محاباتر از هميشه
لا به لاي اين همه خطوط مبهم و واژه هاي نديده دوباره از سر سطر آغاز مي شوي
با اين همه هنوز هم به تقدس تند يک حس عاشقانه مثل هميشه دوستت دارم
اما باور کن نمي دانم به کجاي اين قصه بايد عادت کنم
وقتي تو عاقبت مي روي و من دوباره در هيچ گم مي شوم
*********************************************************************
تجربه هميشه به نفع انسان نيست چون هيچ حادثه اي دو بار به يک شکل رخ نمي دهد
اي عشق دستم براي گفتنت سالهاست که بر روي کاغذ خشکيده .... نگاهم براي ديدنت دل شير طلب مي کند وقلبم براي دوست داشتنت جسورانه در تپش است.............!!
*********************************************************************
وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني
*********************************************************************
پاييز هيچ حرف تازه اي براي گفتن ندارد با اين همه وقتي از منبر باد بالا مي رود درخت ها چه زود به گريه مي افتند
دوست داشتن بهترين شکل مالکيت است و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن
هميشه عاشق کسي باش که لايق عشق باشد نه تشنه ي عشق . زيرا تشنه ي عشق روزي سيراب مي شود. منتظر روزي
*********************************************************************
فرايند عشق ورزيدن، فرآيند مالكيت نيست. در حقيقت فرآيند سلب مالكيت است در اين رابطه بينديشيد. «ويكاس مالكاني»
*********************************************************************
عشق غالبا يك نوع عذاب است، اما محروم بودن از آن مرگ است.«شكسپير»
**********************************************************************
عشق چنان است که هرچه بيشتر ارزاني داري سرشارتر ميشود و هرگاه که آنرا تنگ در مشت گيري آسانتر از کف ميدهي
پروازش ده تا که پايدار بماند.
|
|
**********************************************************************
عشق افسانه نيست آنكه عشق را افريد ديوانه نيست عشق آن نيست كه كنارش باشي عشق آن است كه بيادش باشي
و منم به ياد همه دوستان دوران تنهايي از جمله غم عزيز و دوست داشتني

+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:30 توسط اقبال دادگر
|


من صبورم اما . . .
به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم
يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم
.من صبورم اما
. . .چقدر با همه ی عاشقيم محزونم
!و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
.من صبورم اما
. . .بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم
.من صبورم اما
. . .آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست
!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:15 توسط اقبال دادگر
|

ای تو همه ای تو همه دیدنم عاشق چشمات منم دنیا را با تو دیدم که از تو حرف میزنم اگه چه من نبودم کسی تو را نمیشناخت برای رنگی چشمات کسی غزل نمی ساخت
اخت برای رنگی چشمات کسی غزل نمی ساخت
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:12 توسط اقبال دادگر
|

من آنی نیستم
که بی عشق زندگی را سر کنم
آن گاه که در رویایی عاشقانه هستم
و چشمانم را می گشایم
و عشق رویایی ام را در تو می بینم
ای تو همه دیدنم عاشق چشمات منم دنی
ا را با
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:7 توسط اقبال دادگر
|


+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 10:58 توسط اقبال دادگر
|

.jpg)
به سوی من بیا
تا تو را حس کنم
و دنیا خواهد دید
داستان عشقی سوزان را
که شعله اش در قلب من خواهد بود

+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 10:54 توسط اقبال دادگر
|

در التهاب شنیدن ترانهء گام های تو هستم
که به سوی من می آیی
و عاشقم بر انتظارات آن لحظه که تو را در کنار خود حس کنم
دوستت دارم......
بهشت هیچ است
در برابر گام برداشتن در کنار تو
در شبی زیبا
زیر نور ماه
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 10:50 توسط اقبال دادگر
|

-عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل را به یکدیگر پیوند می دهد
-عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید

عشق. فراموش کردن خود
در وجود کسی است که
همیشه و در همه حال
ما را به یاد دارد
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 10:47 توسط اقبال دادگر
|

حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم
نه به صدا
نه به سکوت
صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی سبز
که در آخرین شب پاییز
جا مانده است
آه ، دریچه ی آفتاب
کبوتران سوخته ات
بریده بریده
از آسمان می بارند
دلهره روی صورت من رنگ می بازد
دریا خکستر می شود
رؤیاهایم بوی دود می گیرد
به یاد بیاور
گفته بودم
خیلی صبورم که هنوز هم
می نشینم
و از ته ایینه برایت انار می چینم
اما دیگر نه انار و علاقه
نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ
خاموشت کرده ام
نام من پرنده شد و پرید
و نام تو ، ستاره ی سبز من
با خکستر کبوتران سوخته
آهسته وزید
من آلوده بودم
آلوده ی جزر ومد صدایت
و تو برای دست کشیدن به پوست من
انگشت هایت را
گم کرده بودی
سه دقیقه از مرگ من گذشت
حالا اندامم را در ایینه غسل می دهم
و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 20:26 توسط اقبال دادگر
|
